تبليغاتX
پسران خوب
پسران خوب
 امروز فقط هری ژاتر
دوستان من سلام :

امروز چون مطلب جدیدی ندارم فقط چند تا عکس از بازیگران هری ژاتر میزارم . الان فصل ۱۴ صفحه ۲۲۸ هستم .

کتی لونگ     اما واتسون     دنیل رادکلیف     روپرت گرینت         لونا لاگوود

جویندگان هوراکسس ۱         جویندگان هوراکسس ۲         و کسیکه اینهارو فرستاد پی نوخود سیاه 

نضر یادتون نره تا بعد بای

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 در احوالات هک کردن یک وبلاگ ..........ایرانی

 دوستان من ببخشید که مدت زیادی که  وبلاگ را به روز نکردم . اخه من قصد دارم مطالبی راجعبه اتفاقات مهم زندگیم برایتان بنویسم که هم خنده دار است هم گریه دار . از این وبلاگ هاییکه بیکارن و میشینن حرفهای عاشقانه میزنن  متنفرم . تواین دوره زمونه کی فکر عشقه . همه فکر $$$$$$ دالارن .

سرتون رو درد نیارم اقا ما دوباره داشتیم تو اینترنت ول می گشتیم که یک لینک نظرم رو جلب کرد  که از این قبیل بود  {{  اگر می خواهید پول دار شوید کیلیک کنید   }} ما هم از روی کنج کاوی کیلیک کردیم  که نباید می کردیم  خودتون حدس بزنید چه وبلاگی بود  . یه مشت ایرانی بی دین و ایمون این وبلاگ رو درست کرده بودند . که خیلی افتضاح بود . ما هم که دنبال شر می گردیم با دیدن ای وبلاگ اعصابمون به هم ریخت و پاک غیرتی شدیم  . {{{ من یک ادم غیرتیم که حد نداره  }} رفتم تو کار هک کردن وبلاگشون . بعد از ۸ روز متوالی تلاش در شرکت توانستم بالاخره کاری کنم که وبلاگشون دیگه تسط بروزر ها یا جوستوجوگرها دیده نمیشه  و فقط صفحه به صورت صفحات اچ تی ام ال  نمایش داده می شود و هیچ عکس یا نوشته ای دیده نمیشود .

می پرسید چه طور این کار را کردم :

خیلی ساده حتما مطلع هستید که سرویس های رایگان وبلاگ های فارسی مانند همین بلاگفا ی خودمونیک فضای محدود و کمی را در اختیار کاربران می گذارند و در صورت پر شدن ان فضا سرور تعریف شده برای ان مقدار فضا قادر به دیدن فضای بیشتری نسبت به فضای تعریفشده برای خودنیست .یعنی به زبان خودمونی نمی کشه  قدرشو نداره  .  خب من هم فقط هروز براش ایمیل هایی میفرستادم که ویروسی بودند  و فابل پاک شدن نبودند  و کار های دیگه . خلاصه چاکرتیم دیگه  دهن یارو رو اسفالت کردم تا اون باشه از این غلطا نکنه . ......... 

اینم از ما شما کاری که میکنی نظریادت نره تا بد بای

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 در احوالات عشق بازیگری

 

سلام به دوستان گرامی خودم . راستش رو بخواین ما از بچه گی عاشق بازی گری و

سینما و تلوزیون بودیم و ازرو داشتم روزی بازیگر بشم چون عشق شهرتم و دوست

داشتم و دارم تو چشم باشم و همیشه زیر زره بین طرفدارام. از خدا که پنهون نیست

از شما چه پنهون از بچه گی یه کار هایی هم می کردیم . ادای بعضی بازیگران و

هنر پیشه گان و چندین شخصیت دیگر رو که در میاوردم باعث خنده و شادی دیگران

می شد و از اون موقع بهم می گفتن حامد تو ساخته شدی برای این کارا ..............

سرتون رو درد نیارم همه این ها رو گفتم که بگم : چند روز پیش ها تو اینترنت ول

بودم که به یه اگهی انتخاب بازیگر بر خوردم که باید عکس و شماره تماس می فرستادی

بعد باهات تماس می گرفتن من هم یکی از عکس های الکاپنی خودم رو با شماره همراهم

فرستادم برای مسخره بازی حتی 1 % هم احتمال نمی دادم که 2 روز بعد با من تماس بگیرند

بله از دفتر سینمایی { اسمش رو نمی گم چون دست زیاد می شه } با من تماس گرفتند و گفتند

***** سلام از دفتر سینمایی ------ تماس می گیریم

////// از کجا ؟ اشتبه گرفتید !!!

***** مگه شماااقای ------- نیستید که 2 روز پیش برای تست بازیگری عکس و شماره تون رو

فرستادید؟

{{{ اقا ما رو میگی به تته پته افتادیم }}} گفتم :

////// بله بله ب بفرمایید

*****عکس تون رو دیدیم و مورد موافقت فعلی قرار گرفت . لطف اروز سه شنبه صبح 27 شهریور برای

مصاحبه و تست مقدماتی تشریف بیارید ادرس رو یاد داشت کنید .

{{{ ما ادرس رو یاد داشت کردیم و با کلی چاکریم و مخلصیم گوشی رو قطع کردیم }}}

خداییش سر از پا نمی شناختم بلاخره یه کوچولو به ارزومون نزدیک شدیم . حالا 2 روز دیگه یعنی

فردا نه پس فردا باید برای تست برم و حالا اصلا خابم نمی بره . شما رو به خدا تو این ماه مبارک رمضان

برام دعا کنید . قول میدم بدون اینکه تو صف بایستید بهتون امضا بدم . دوستون دارم تا بد بای .

 هر کی نظر نده خیلی بده .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  |
 در احوالات گیر کردن تو دستشوئی شرکت

در احوالات گیر

. اقا من در ابتدا واقعا از این گندی که بالا اوردم و این ننگی که از خودم به جا گذاشتم شرمنده ام پس سر زنشم نکنید . خودتون رو جای من بذارین و از این به بد نکات ایمنی ورود به دست شوئی رو حتما رعایت کنید . مخصوصا جایی که رو در واسی شدید دارید و ریختن دستشویی تون رو به گیر افتادن تو دستشویی ترجیح می دین

.خب موضوع از این قراره که ما 1 سال پیش تو یه کارخونه که برای رفیق بابام بود استخدام شدیم و پست کنترل کیفیت الکترو موتور های شناور را به ما دادن البته بعد از اموزش 1 ماهه . تنها   مافوق من تو کارگاه شخصی بود به نام حسین اقا که خیلی بهش ارادت دارم و داشتم . اقا جونم برات بگه ما از چاکرم و مخلصم براش کم نمی ذاشتیم اونم از وظیفته و به کارت برس خداییش کم نمی ذاشت مرد خوبیه . از روزی که  ما وارد کارخونه شدیم رو حساب اشنائیت با رئیس کم تر از اقا حامد بهمون نمی گفتن تا این که ما به علت کنتاک با بعضی کار گر ها و نا راضی بودن از کار از کارخونه استفا دادیم و جناب رئیس هم که با کلی التماس نتونست مارو نگر داره قول داد تو دفتر فروش اصلیش ما رو بذاره حسابدار خودش اخه از توانایی های بلقوه من در ارصه کامپیوتر و نرم افزار اگاه شده بودو خللاصه ما رو کشف کرده بود. چشمتون روز بد نبینه 1 سال بعد ما شدیم حسابدار اقای رعیس وکسی که مبالغ هنگفتشو از این حساب به اون توالت  ااا ببخشید به اون حساب واریز می کرد . اقا دو هفته از کار ما تو اون شر کت نگذشته بود که : یه روز که ما جاتون خالی توپ غرمه سبزی خورده بودیم و به قول برو بچه ها یه غذای تپل زده بودیم به بدن  هوس کردیم یه سری به نیروگاه اتمی شرکت بزنیم تا اوضاع به هم نریخته و اورانیم غنی نشده دفعش کنیم در راه نیروگاه بودم که اقای فیروزی ابدارچی شرکت یه دفعه گفت دیشب خاب دیدم شرکت اتیش گرفته نمیدونم چی بود گفتم دیشب شام زیاد خوردی اقا فیروزی و وارد نیروگاه شدم . چشمتون روز بد نبینه پس از اتمام عملیات اومدم درب رو باز کنم که : ااااا باز شو دیگه نچ ای بابا چرا در باز نمیشه هوووووووممممم نخیر قفل شده . حالا چی کار کنم بله این بنده حقیر تو دست شویی شرکت گیر کرده بودم . بعد از کلنجار رفتن با خودم این خفت رو به جون خریدم که اقای فیروزی رو صدا کنم . اما کو گوش شنوا هرچی صدا می کردم کسی صدام رو نمی شنید بعد از کلی نزر رو نیاز اخر صدام رو شنیدن و به دادم رسیدنگفت چی شده گفتم اقا فیروزی من گیر کردم اینم خواب بود تو دیدی ؟ خلاصه چیزی نگذشت که  ناصری مسعول فروش شرکت  و پشت سرش یک ارباب رجوع هم پشت در ظاهر شدند و من اونجا خدا رو شکر کردم که منشی شرکت که من خیلی هم براش کلاس گذاشته بودم اون روز مرخصی بود  و گرنه خودم از پشت یه کاری می کردم که درب باز نشه چشمتون روز بد نبینه به علت نبود ابزار الات لازمه کسبه محل هم که بر حسب اتفاق همه مبل فروش و برج ساز بودن نیز به این عملیات نجات پیوستند  . در این لحظات بهرانی و سر نوشت ساز من اصلا فکر ازادی خودم نبودم  {{ حتی به این فکر افتادم که چگونه از پنجره کوچک دست شویی به خیابان بپرم و پا به فرار بگذارم }} بلکه به این فکر بودم که بعد از رهایی از بند و رو به رو شدن با تمام ادم هایی که از اینجا نجاتم دادند چه جوابی دارم که بدهم ؟ اصلا جوابی دارم ؟ ناگهان باشنیدن حرفی قلبم ایستاد {{ اقا فیروزی این جوری نمیشه یه فنی کار می خواد یه زنگ بزن به کارخونه و  بگو حسین اقا زود تر بیا }} بله این صدای نهس  مسعول فروش شرکت بود . این بار دیگه نا امید شدم و دست از فکر کردن برداشتم همه رفتند سراغ کار خودشان و منتظر شدیم تا حسین اقا برسه . هر از چند گاهی اقا فیروزی می اومد واز زنده بودنم با خبر می شد که مبادا دچار گاز گرفته گی نشده باشم . چیزی که حرصم می داد این بود  که مسعول فروش مون رو از سوراخ دستشویی می دیدم که نشسته داره چت میکنه مر تیکه. بعد از 45 دقیقه ماندن در دست شویی ناگهان صدای اشنایی از ان طرف در به گوش رسید که گفت چه طوری رفیق یادته جنس ها رو اشتباه برگشت میزدی و پدر سازنده ها رو درمی اوردی بیا  اینم نتیجش . گفتم مخلص حسین اقام هستیم . گفت وظیفته به کارت برس . گفتم کارم رو کردم  . همه از پشت در خندیدند . حسین اقا شروع کرد به باز کردن در حدود 25 دقیقه ای طول کشید و دو تا چکش خفن هم روی دستش خورد چون دو تا اخ شنیدم اخر سر بعد از 2 ساعت و 5 دقیقه درب نیروگاه باز شد و من رو سیاه و خجالت زده امدم بیرون با دیدن اقا فیروزی و مسعول فروش و 4 تن از کسبه  دیگه ابرویی به خودم ندیدم و شروع کردم به خندیدن  و کفتم اصلا اگه اقا فیروزی بنده خدا شب ایجا تنها بود و این اتفاق می افتاد چی؟ ولی زندانم جای بدی ها   راستی استقلال و سپاهان چند چند شدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/..............................

 

نتایج اخلاقی

1 از این به بعد بدون موبایلم تو دست شویی نمی روم

2 از این به بعد لاقل یه امبر دست با خودم می برم

3 بعد از خوردن غرمه سبزی حتما یه سری به نیروگاه اتمی داخل خانه بزنم

4 به خاب دیگران اهمیت بدهم

 

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  |
 
 
بالا